او
زنگ زده بودم خانه حال و احوال کنم که مادرم گفت:: "خب عیدتم مبارک حالا یا فرداهه یا پس فردا" و من در جواب مانده بودم.یعنی چی؟ یعنی تمام شد؟ بهت زده بودم. گوشی را که قطع کردم بی اختیار زل زدم به گوشه اتاق و فکر فکر فکر ... دلم می سوخت وبغض گلویم را فشار میداد اما گریه ام نگرفت.
شب های قدر امسال را رفتم امامزاده صالح . شلوغ بود و خاص. خاص از این جهت که فضای معنوی آنجا مرا نگرفت آدم ها هنوز مشغول روز مرگی بودند و شب قدر هم مثل شب های دیگر بود... دوستی می گفت حافظه بصری خوبی دارم این ها را بعد از چند دقیقه نگاه کردن از داخل میدان تجریش به مردم به ماشین های عبوری به دختر و پسرهای شمع به دست. به دست فروشان شب قدر... دستگیرم شد. نه آنجا، خیلی ها شب را قدر نمی دانست و من هم یکی که عوض دعا واستغفار و فکر وذکر شده بودم سی تی اسکن مردم! که فقط عیب ها را می بیند . اصلا یکی نیست بپرسد به تو چه فضول؟ اه اه اه...
امید را در خودم با این مصرع زنده نگه داشته ام "هر شب شب قدر است اگر قدر بدانیم"
امازمان چیزی ست که لاجرم ما را باخود می برد ..... عید شد .
امسال نماز عید مثل نماز جمعه دوباره دانشگاه تهران بود. حس اینکه از بالای پله ها ی مصلی به جمعیت چند صد هزار نفری نگاه کنی ولبخندی که گوشه لبت می نشیند با قند در دلت شیرین شود را این نماز نه نداشت!
مخصوصا که با یک آدم تنبل باشی که وقتی می گویم بیا بویم جلو تا آقا را هم ببینیم چرت وپرت جواب می دهد ودنبال خواندن نماز است و بعد خواب. لجم می گیرد که چرا همراهم شد و اگر تعارفی نبودم ولش می کردم و خلاص ولی رو در بایستی و غیره مانع شد.
حضرت آقا نماز را خواندند و در خطبه ها "از لزوم توبه ترک گناه گفتند و مهمتر از همه گله کردند از فضای تهمت زنی در جامعه و در رسانه ها . گله کردند از اصلاح الگوی مصرفی که در جریان انتخابات هیچ و پوچ شد انگاشته شد با این تعبیر" خب، چه شد؟" مردم و مسئولین را توبیخ کردند و سرها همه زیر انداخته شد! خجالت کشیدم و فکر می کنم خجالت کشیدیم!!"
بر می گشتم خانه که توی راه چند نفر از بچه های کافه را دیدم. ماچ و بوسه و بعد دوباره یک خبر بد ! د می خواهندکتاب فروشی نشر معارف {سر چارراه کالج} را تعطیل کنند و چه کنیم؟ و چه می کنند؟!!
خیلی به هم می ریزم از دست خودم از دست مسئولین از دست همه . حکمتش را نمی دانم ولی خب آرام نمی گیرم. دلم پر می زند تا صحن اسماعیل طلا و گنبد طلایی آقا! درد این مردم را تو می دانی آقا درمانش را هم . این دل من هم به هم ریخته است مرتبش کن!
از بچه ها جدا می شوم .زنگ می زنم به کسی در هواپیمایی. بلیط یک ساعت دیگر را به مقصد مشهد می خرم البته با لطف دوستان.
.
.
.
.
.
.
چندساعت بعد باب الرضا هستم و اذن دخول می خوانم. بغض کهنه شب های قدر، بغض روز های تهران، بغض دل تنگی ام برای "او" و و و اینجا می شکند. می زنم زیر گر یه و زیر لبم جان می گیرد :
اینجا طلسم گنج خدایی شکسته باش
پابوس لحظه ای رضایی شکسته باش
در کوهسار گنبد و گلسته های او
حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش...
هر شب شب قدر است اگر قدر بدانیم!

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
______________________________________________________________________________
پ.ن1_ اینجا که من نشسته ام بوی مریم گرفته است!!