تبليغاتX
یک نفر طلبه

یک نفر طلبه

دروغ گو هابه بهشت نمی روند

بسم الله

پرسید: چطور گناه نکنبم شما که راه رو رفتید بگید؟ {کنایه ای بود به فامیلی من!}

همه به من نگاه می کردند . صد نفر بیشتر بودند. با چادر های رنگ و وارنگ . یک دفعه صدا زدند غذا اومد. خب تقریبا نصف بچه ها کم شدند  کمی راحت تر شدم . بقیه همچنان مصر بودند به جواب دادن من.

یاد حدیثی که محمد مسیح همیشه زیر ایمیل هایش می نویسدافتادم :

القلب حرم الله ولا تسکن غیر الله!{قلب حرم خداست ورود غیر ممنوع!}

از غفلت که ریشه گناه هاست گفتم و نصیحت کردم. البته جوری که بهشان بر نخورد.

تمام که شد داشتم بیرون میامدم که صدایی پشت سرم داد زد: "مارمولک!"

زیر لبم می خواندم:

واعظان که این جلوده بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت{وبلاگ} می روند آن کار دیگر می کنند.

به یاد غیر "او"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:59  توسط سید مجتبی پیموده  | 

چه کسی بود صدا زد سهراب

او

صبح خودش به شب وصل می شود بی هیچ زور و اجباری. انسان وقتی شب می شود می خوابد.بعضی ها با زور و بعصی با اجبار. و تو چه می فهمی زور و اجبار یعنی چه؟!

این ثانیه های که می میرندو زنده شدنشان محال است گاهی حال می دهند و گاه گاهی حال می گیرند و حال یعنی چه؟! ومضارع هم؟

وانسان در شب آفریده شد. شب_ شب که نه همان نزدیکی های حمره مشرقیه .می دانی چه وقت بود؟.... درست غروب جمعه. چه حالی داری؟

هر نفس که بر آید ممد حیات و مفرح ذات .این روز ها که نفس کشیدن برایم سخت شده است دم و باز دم فقط ممد حیات است و نه مفرح ذات!

چهار کیلو در روز لاغر شوید!!

سر زرتشت به طرف ولی عصر می چرخم... اختیاری نیست! سرازیری روح شروع شده .نفس نفس می زنم  انگار دوباره چشم باز می کنم.

 شب شده است. منتظر نمی مانم تا "او" بیاید. باید بروم. فردا شنبه است.

این شعر رو هم بخونید لطفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 4:19  توسط سید مجتبی پیموده  | 

منو گذاشتی رفتی!

او
 در بد بختی لحظاتی هست که روح دیگر تمام وقت با واقعیت هماهنگ نیست.تن را غیر قابل تحمل می بیند  بنابر این درست مثل این است که با "او " طرف صحبت باشی. و او آنقدر ها احساس مسئولیت سرش نمی شود اینجاست که احساس می کنی:  "حسابی دخلت آمده است ولی عیبی ندارد"

خلاصه تا وقتی در "فراق" هستی می گویند وقت "وصل" اوضاعت بهتر می شود آنوقت این امید را مثل آبنبات می مکی در حالیکی ربطی به آبنبات نداردو مزه کثافت می دهد. اول هایش جرائت نداری حرفش را بزنی مبادا که حال دیگران به هم بخورد. هرچه باشد آخر تو هم آدم خوبی هستی و بعد روزی می آید که جلوی روی همه کاسه کوزه ها را می شکنی. دیگر دلت از هرچه تپاله و پهن است بالا می آید ولی همه یکهو می گویند:
" آدم بی تربیتی هستی" فقط همین.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط سید مجتبی پیموده  | 

...ساده است چیزی نیست

او

عطر آهنگ قدم های تو در لحظه های خیال من می پیچد و دل هوایی می شود و ضرب قدم هایش تندتر و تند تر می شود.... این قدر تند که سکته می کند و سر زانو هایش می خراشد و خون آرام راه باز می کند تا دل من و چشم های اشک بار "او"...

نا گهان باران گل های نیلوفر بر زخم هایم می ریزد. تو می بینی. همین کافی ست که من عاشق زمین خوردن شوم و تو باران بوسه هایت را بر زخم های روح من بکاری.

قصه می گفتی من خواب می رفتم. اه که چقدر احمق بودم.

ورق ورق واژه های عاشقانه زیر پایت می ریزم اگر دوباره قصه بگویی! وخواب را حرام می کنم و چه باک که زندیق صدایم کنند.

یادت هست آن چشمگ؟ آن شب؟...آن ستاره!

من از خودم با دست های تو جدا شدم و بعد...من گم شدم در خواب های عاشقانه.

مرا بیدار می کند این سه چیز:

رنگ چشم هایت.....اشک لب هایت.....و عطر موهایت.

دریغ نکن.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5:56  توسط سید مجتبی پیموده  | 

این شب ها

او

دوست دارم رو به رویم بنشینی ومن به تو به آینده خیره شوم . دستور های کشدارت را تحمل کنم و تو لب باز کنی و نور بریزد از کلماتت. در این لحظه دلم می خواهد هر چه دارم بدهم و چشم هایت را برای لحظه ای ببوسم. راستی چرا تو پیش قدم نمی شوی؟!

بلند بلند فکر می کنم و خیره به آبپاش های چرخان بین چمن ها نگاه می کنم. صدای چیک چیک قطع نمی شود... صدای من در نمی آید.  بغض درست دستش را دور گردنم حلقه کرده است .... دارم می میرم.

لازم بود به قهقه بیفتم تا این لحظه های جنون آمیز بین ما سپری شود.

یک روز صبح ما سقوط می کنیم یک راست به اعماق منجلاب!با کلنجار رفتن با شعورمان از مرز شعور عبور خواهیم کردو به آن طرف جهنمی خواهیم رسید که از آنجا برگشتی وجود ندارد!...

ذهن  چسبناک، رقت آور، بو گندو و مسخره می شودو  فقدان بعد و اندازه پایان همه چیز است.

وقتی رسیدی رسیدنی در کار نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن ۱ـ خوابم می آید. نه همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:49  توسط سید مجتبی پیموده  | 

خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد

او

زنگ زده بودم خانه حال و احوال کنم که مادرم گفت:: "خب عیدتم مبارک حالا یا فرداهه یا پس فردا" و من در جواب مانده بودم.یعنی چی؟ یعنی تمام شد؟ بهت زده بودم. گوشی را که قطع کردم بی اختیار زل زدم به گوشه اتاق و فکر فکر فکر ... دلم می سوخت وبغض گلویم را فشار میداد اما گریه ام نگرفت.

شب های قدر امسال را رفتم امامزاده صالح . شلوغ بود و خاص. خاص از این جهت که فضای معنوی آنجا مرا نگرفت آدم ها هنوز مشغول روز مرگی بودند و شب قدر هم مثل شب های دیگر بود... دوستی می گفت حافظه بصری خوبی دارم این ها را بعد از چند دقیقه نگاه کردن از داخل میدان تجریش به مردم به ماشین های عبوری به دختر و پسرهای شمع  به دست. به دست فروشان شب قدر... دستگیرم شد. نه آنجا، خیلی ها شب را قدر نمی دانست و من هم یکی که عوض دعا واستغفار و فکر وذکر شده بودم سی تی اسکن مردم! که فقط عیب ها را می بیند . اصلا یکی نیست بپرسد به تو چه فضول؟ اه اه اه...

امید را در خودم با این مصرع زنده نگه داشته ام "هر شب شب قدر است اگر قدر بدانیم"

امازمان چیزی ست که لاجرم ما را باخود می برد ..... عید شد .

امسال نماز عید مثل نماز جمعه دوباره دانشگاه تهران بود. حس اینکه از بالای پله ها ی مصلی به جمعیت چند صد هزار نفری نگاه کنی ولبخندی که گوشه لبت می نشیند با قند در دلت شیرین شود را این نماز نه نداشت!

مخصوصا که با یک آدم تنبل باشی که وقتی می گویم بیا بویم جلو تا آقا را هم ببینیم چرت وپرت جواب می دهد ودنبال خواندن نماز است و بعد خواب. لجم می گیرد که چرا همراهم شد و اگر تعارفی نبودم ولش می کردم و خلاص ولی رو در بایستی و  غیره مانع شد.

حضرت آقا نماز را خواندند و در خطبه ها "از لزوم توبه ترک گناه گفتند و مهمتر از همه گله کردند از فضای تهمت زنی در جامعه و در رسانه ها . گله کردند از اصلاح الگوی مصرفی که در جریان انتخابات هیچ و پوچ شد انگاشته شد با این تعبیر" خب، چه شد؟" مردم و مسئولین را توبیخ کردند و سرها همه زیر انداخته شد! خجالت کشیدم و فکر می کنم خجالت کشیدیم!!"

بر می گشتم خانه که توی راه چند نفر از بچه های کافه را دیدم. ماچ و بوسه و بعد دوباره یک خبر بد !         د می خواهندکتاب فروشی نشر معارف {سر چارراه کالج} را تعطیل کنند و چه کنیم؟ و چه می کنند؟!!

خیلی به هم می ریزم از دست خودم از دست مسئولین از دست همه . حکمتش را نمی دانم ولی خب آرام نمی گیرم. دلم پر می زند تا صحن اسماعیل طلا و گنبد طلایی آقا! درد این مردم را تو می دانی آقا درمانش را هم . این دل من هم به هم ریخته است مرتبش کن!

                                         

 از بچه ها جدا می شوم .زنگ می زنم به کسی در هواپیمایی. بلیط یک ساعت دیگر را به مقصد مشهد       می خرم البته با لطف دوستان.

.

.

.

.

.

.

چندساعت بعد  باب الرضا هستم و اذن دخول  می خوانم. بغض کهنه شب های قدر، بغض روز های تهران، بغض دل تنگی ام برای "او" و و و اینجا می شکند. می زنم زیر گر یه و زیر لبم جان می گیرد :  

                            اینجا طلسم گنج خدایی شکسته باش

                            پابوس لحظه ای رضایی شکسته باش

                            در کوهسار گنبد و گلسته های او

                            حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش...

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانیم!

                                                

                                                                                   السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

______________________________________________________________________________

پ.ن1_ اینجا که من نشسته ام بوی مریم گرفته است!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:6  توسط سید مجتبی پیموده  |