روز نوشت
حال خودم را نمی فهمم دانه دانه عرق از پیشانی ام سر می خورد روی صورتم درست همین حالا یکی روی مژه هایم هست... حالا افتاد روی صورتم گر گرفته ام پاهایم سرد شده دهانم خشک است
چشم هایم را می
***
مرد کوتاه قد است و کمی گرد. روانشناس ها می گویند با نمک هستند اکثرا! سلام می کند و دست دراز می کند. چواب می دهم و دست هم. می رویم طرف کاخ دادگستری برای تجمع . از دور پرچم های یا حسین و ایران پیداست . قدم تند می کنم. مرد به نفس نفس می افتد. از مفاتیح و دعا ها و سند ها می پرسد از وعجل فرجهم بعد از صلوات در نماز می پرسد. فکر می کند نماز را باطل می کند! جواب هایش را که می دهم. نگهم می دارد دستم را گرفته.
***
چشم هایم خسته شده. نفسم بالا نمی آید گلویم می سوزد...آه
***
نگاهش می کنم نفسی می کشد و بعد :
--- آقا سید شفاعت ما یادت نره. شما بهشتی هستی
--- این حرفا چیه؟ برادر من! شما سرور مایی
ــــ نه باید قول بدهی دم در بهشت منتظرم باشی! شما تا هفتاد نفر رو می تونی با خودت ببری
ما نده ام چه بگویم زبانم بند آمده با چنان اطمینانی می گوید که خودم هم شک می کنم. دست روی سینه می گذارم و قربان صدقه اش می روم دست هایش را در دست هایم محکم فشار می دهد.
---- قول بدید!
نگاهش می کنم. دلم به شور افتاده. خدایا چه امتحانی ست که می گیری؟ دهانم را باز می کنم اما حروف بیرون نمی ریزد. مرد نگاه می کند. گلویم خشک شده. انگار زمان ایستاده تا من جواب مرد را بدهم...
سرم را پایین می اورم چند بار که یعنی باشد مرد دست هایش را از دست هایم می کشد دعا می کند و می رود. انگار قل می خرد. تند می رود .صور اسرافیل را می پیچد طرف خیام.
هر نفسم آهی می شود که آتشم می زند. چشم هایم تار می شود... راه می افتم طرف سبزه میدان.
از دور صدای شعار می آید" مرگ بر منافقن جدبد" آب دهنم را قورت می دهم گلویم می سوزد. تمام کارهای بدم جلوی چشمانم ردیف شده است. دوباره جمعیت فریاد می رند:" منافق بی ریشه / ایران کوفه نمی شه. چند قدمی جمعیت هستم که چند نفری از بچه ها می آیند طرفم.از بچه های جنبش عدالتخواه هستند. دبیر تشکل ها و دوستان . جمعیت زیادی آمده. شعار ها را نمی فهمم. انگار بچه ها فهمیده اند حالم خوب نیست می خواهند بروند آب بیاورند که نمی گذارم. می ایستم کناری و به بچه ها می گویم بروید به کارتان برسید. چند نفری می روند بین جمعیت. چند تایی هنوز اطرافم هستند. نمی فهمم بیانیه می خوانند یا چه؟! حرف هایی می زنند که انگار حرف جمعیت است بچه ها مدام تکبیر می گویند.
گزارشگر شبکه خبر دارد مصاحبه می کند با یک نفر. از بچه های انجمن مستقل است . می شناسمش. گزارشگر دارد به من نگاه می کند جوری که حدس می زنم نفر بعد منم . جایم را عوض می کنم. میروم طرف در کاخ گلستان. کاخ لخت است و بی روح. بهار دیدنی می شود این کاخ سلطانی! ای کاش بهار بود.
***
سرم دارد گیج میرود. نمی توانم سرپا بایستم . دوستان به ترتیب میرسند و سلام و احوال پرسی می کنند. بعضی ها را همین جور با چشم و سر جواب می دهم .می خواهم بروم که علیرضا زاکانی سخنرانی اش را شروع می کند . دوباره یاد مرد قد کوتاه می افتم نفسم آه می شود و سینه ام می سوزد.
می زنم از جمعیت بیرون به طرف امام خمینی راه می افتم. بین راه سید سجادزنگ می زند و می پرسد: "خودت بودی یا کس دیگه بود الان بین جمعیت بودی؟ یا..." می خواهد مطمئن شود که درست دیده . جوابش بله است . قطع می کند. رسیده ام به امام. یک ماشی دربست می گیرم برای خانه. راننده رادیوی ماشین را روشن می کند. اخبار خبر ترافیکی می گوید : از پل جناح تا بزرگراه شهید فلانی...
سرم را تکیه می دهم و چشم هایم را می بندم. صورت مرد ظاهر می شود. قول شفاعت می خواهد!!
