تبليغاتX
یک نفر طلبه

یک نفر طلبه

روز نوشت

روز نوشت

بسم...

حال خودم را نمی فهمم دانه دانه عرق از پیشانی ام سر می خورد روی صورتم درست همین حالا یکی روی مژه هایم هست...  حالا افتاد روی صورتم گر گرفته ام پاهایم سرد شده دهانم خشک است

چشم هایم را می

***

مرد کوتاه قد است و کمی گرد. روانشناس ها می گویند با نمک هستند اکثرا! سلام می کند و دست دراز می کند. چواب می دهم و دست هم. می رویم طرف کاخ دادگستری برای تجمع . از دور پرچم های یا حسین و ایران پیداست . قدم تند می کنم. مرد به نفس نفس می افتد. از مفاتیح و دعا ها و سند ها می پرسد از وعجل فرجهم بعد از صلوات در نماز می پرسد. فکر می کند نماز را باطل می کند! جواب هایش را که می دهم. نگهم می دارد دستم را گرفته.

***

چشم هایم خسته شده. نفسم بالا نمی آید گلویم می سوزد...آه

***

 نگاهش می کنم نفسی می کشد و بعد :

 --- آقا سید شفاعت ما یادت نره. شما بهشتی هستی

 --- این حرفا چیه؟ برادر من! شما سرور مایی

 ــــ نه باید قول بدهی دم در بهشت منتظرم باشی!  شما تا هفتاد نفر رو می تونی با خودت ببری

ما نده ام چه بگویم زبانم بند آمده با چنان اطمینانی می گوید که خودم هم شک می کنم. دست روی سینه می گذارم و قربان صدقه اش می روم دست هایش را در دست هایم محکم فشار می دهد.

---- قول بدید!

نگاهش می کنم. دلم به شور افتاده. خدایا چه امتحانی ست که می گیری؟ دهانم را باز می کنم اما حروف بیرون نمی ریزد. مرد نگاه می کند. گلویم خشک شده. انگار زمان ایستاده تا من جواب مرد را بدهم...

سرم را پایین می اورم چند بار که یعنی باشد مرد دست هایش را از دست هایم می کشد دعا می کند و می رود. انگار قل می خرد. تند می رود .صور اسرافیل را می پیچد طرف خیام.

هر نفسم آهی می شود که آتشم می زند. چشم هایم تار می شود... راه می افتم طرف سبزه میدان.

از دور صدای شعار می آید" مرگ بر منافقن جدبد" آب دهنم را قورت می دهم گلویم می سوزد. تمام کارهای بدم جلوی چشمانم ردیف شده است. دوباره جمعیت فریاد می رند:" منافق بی ریشه / ایران کوفه نمی شه. چند قدمی جمعیت هستم که چند  نفری از بچه ها می آیند طرفم.از بچه های جنبش عدالتخواه هستند. دبیر تشکل ها  و دوستان . جمعیت زیادی آمده. شعار ها را نمی فهمم. انگار بچه ها فهمیده اند حالم خوب نیست می خواهند بروند آب بیاورند که نمی گذارم. می ایستم کناری و به بچه ها می گویم بروید به کارتان برسید. چند نفری می روند بین جمعیت. چند تایی هنوز اطرافم هستند.  نمی  فهمم بیانیه می خوانند یا چه؟! حرف هایی می زنند که انگار حرف جمعیت است بچه ها  مدام  تکبیر می گویند.

  گزارشگر شبکه خبر دارد مصاحبه می کند با یک نفر. از بچه های انجمن مستقل است . می شناسمش. گزارشگر دارد به من نگاه می کند جوری که حدس می زنم نفر بعد منم . جایم را عوض می کنم. میروم طرف در کاخ گلستان. کاخ لخت است و بی روح. بهار دیدنی می شود این کاخ سلطانی! ای کاش بهار بود.

***

سرم دارد گیج میرود. نمی توانم سرپا بایستم . دوستان به ترتیب میرسند و سلام و احوال پرسی می کنند. بعضی ها را همین جور با چشم و سر جواب می دهم .می خواهم بروم که علیرضا زاکانی سخنرانی اش را شروع می کند . دوباره یاد مرد قد کوتاه می افتم نفسم آه می شود و سینه ام می سوزد.

می زنم از جمعیت بیرون به طرف امام خمینی راه می افتم. بین راه سید سجادزنگ می زند و می پرسد: "خودت بودی یا کس دیگه بود الان بین جمعیت بودی؟ یا..." می خواهد مطمئن شود که درست دیده . جوابش بله است . قطع می کند. رسیده ام به امام. یک ماشی دربست می گیرم برای خانه. راننده رادیوی ماشین را روشن می کند. اخبار خبر ترافیکی می گوید : از پل جناح تا بزرگراه شهید فلانی...

سرم را تکیه می دهم و چشم هایم را می بندم. صورت مرد ظاهر می شود. قول شفاعت می خواهد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 5:5  توسط سید مجتبی پیموده  | 

روز نوشت

بسم الله

حالم اصلا خوب نیست. عصبانیتم امروز خیلی ها را ناراحت کرد. از همه شان معذرت می خواهم. صبح با زنگی بیدار شدم که می گفت نزدیک پنجاه هزار تومان باید پول موبایل بدهی. برادرم بود که از خانه زنگ می زد. زیر لب ذکری!! می گویم وبلند می شوم تا لباس بپوشم برای رفتن سر کلاس.

***

امروز خیلی از بچه ها آمدند این جا و بحث کردیم. ازحوادث دیروزگفتیم و از اینکه تا کی صبر کنیم تا جماعتی

 هلو کاست سبز را علم کرده و جان و مال و ناموس حزب الله تهدید کنند؟ از اینکه چرا مرجع انقلابی ما فقط نوری همدانی ست؟ از بیانیه کروبی. از کشته های و پشته های احتمالی،از...

امروز روز سوال هایی بود بی جواب و جواب هایی گیج کننده!! امروز واقعا خون بچه ها به جوش آمده بود و صبر انگار دستور این روزهای ماست اما تاکی؟ چند ماه؟ چند سال؟

مي‌ترسم از اين زخم كه بي‌بخيه بماند
آن‌قدر كه يك مرتبه خون راه بيفتد

مي‌ترسم از اين مضحكه تفرقه، مگذار
ابلیس از اين فتنه به قهقاه بيفتد

تلویزیون می گوید عده کمی از جماعت سبز پوش! بعد می گوید عوامل منافقین هم بوده اند. بعد قتل های مشکوک. اتش زدن مغازه و اموال مردم و هزار جنایت و بی حرمتی دیگر

این جماعت اندک را کی می خواهند جمع کنند؟ چه کسی؟ چرا پلیس و دستگاه قضایی ما شده است حکایت آن شیر که امام برای کارتر به کار برد؟

پیامبر با منافقین مسجد ضرار چه کرد؟ نمی دانید؟... مسجد را با اهلش برسرشان خراب کرد و آتش زد

با یهودیان نجران چه کرد؟ کسی زنده ماند؟ درختی سالم ماند؟ خانه ای سر پا ماند؟

مدارا تا کی؟ آقایان فکر کرده اند که رویین تنند؟!!

زمانی دانشجویان پیرو خط امام اقدامی انقلابی کردند که برکات آن بعد ها مشخص شد. تایید هم شد.

زود است که انقلابی دیگر شود و بساط فتنه سبز را در هم پیچد!!

ايران من! اي كشور آيين و نيايش
از چشم تو مگذار كه الله بيفتد

نزدیک غروب است که می زنم به خیابان یادم از درخت های بهار می آید از سبزی درخت ها از بوی برگ های تازه چنار از هوای ملس اردیبهشت. نفس عمیقی می کشم و به سرفه می افتم . هوا خوب نیست.

پاهایم مرا به سمت انقلاب می برد. تند می روند. گاماس گاماس میروم .ماموریم به صبر...ماموریم به صبر؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 5:30  توسط سید مجتبی پیموده  | 

روزنوشت

بسم الله

من ابنجا در اتاقم نقشه ایران را به دیوار زده ام.ایران دوست داشتنی ام شاید خیلی هایتان دیده باشید. نقشه تهران هم هست کمی آن طرف ترش تهران را هم خیلی دوست دارم و این شعر را در جواب کسانی که مدام از بدی های تهران می گویند می خوانم که:

تهران تمام عاشقی ام رقم زده ست /تهران چراغ قرمز و تهران چراغ سبز!

اما امروز تهران برایم ترسناک شده بود. از قلهک پایین می آمدم که دسته های عزادار را دیدم که سبز بسته بودند به دستهایشان و عمدتا دختر خانم های امروزی بودند که خیلی جار جنجال می کردند و یا حسین میر حسین می کشیدند و مرگ بر رهبری می گفتند و آنچه لایق ضد انقلاب بود به حزب الله عزبز نسبت می دادند. جای هیچکدامتان خالی نبود وقتی فخش های آب نکشیده را نثارم می کردند. من که عادت کرده ام ولی با خودم می گفتم خدایا ظهر عاشورا و کف و سوت و جارو جنجال و فحش هایی رکیک که به زبانشان می آید؟ یعنی چی!؟اخم های درهم بود و تند تند راه خودم را بین جمعیت باز می کردم.روضه ظهر عاشورا راباید روضه وحشت خواند. وحشت از جماعتی که قرآن سر نیزه کرده اند و امام را به می خواهند بر سر میز حکمیت جدید بنشانند. حاشا وکلا!

راننده مترو می گوید مترو در ایستگاه های طالقانی دروازه دولت و پانزده خرداد توقف ندارد. من که می خواستم دروازه دولت پیاده شوم ناچار هفت تیر از مترو می زنم بیرون. سوار ماشینی می شوم که ایران شهر را به سمت فردوسی پایین می آید. زیر پل کریم خان نیروهای یگان ویژه ایستاده اند. راننده آیت الکرسی می خواند من صلوات می فرستم. بنده خدا توی رو در بایسی گیر کرده که مرا برساند.

 راننده می گوید: "حاج آقاماشین هایی که راننده ریشو باشه رو نگه می دارندو راننده پایین می کشند و می زنند. چیزی از ماشین نمی زارن!!" بعد نگاهی با التماس و ترس به سر وضع من می اندازد. تیشرت مشکی پوشیده و ته ریشی دارد.

می فهمم ترسیده است.  از من می خواهد تا مسیرم را عوض کنم و به طرف دیگری بروم. فعلا جای دیگری تا بعد که آرام شد. دوباره به خانه بر گردم. حالش را خوب مي فهمم. اوضاع مثل اینکه خیلی خراب است. ازاومی خواهم که مرا پیاده کند و دور بزند. نزدیکی های انتهای خیابان هستیم که نگه می دارد و من پیاده می شوم. صدای شعار می آید. دست هایم را به هم فشار می دهم نفس عمیقی می کشم و راه می افتم . ماشین رفته است. پراید مشکی رنگی بود. که داشت دور می شد.

گوشه سپر عقبش نوشته بود" بیمه ابوالفضل"! پوزخندی می زنم و راه می افتم.  نا خوداگاه پاهایم شروع می کند به لرزیدن. ساعت دوازده و نیم است.ظهر عاشورای حسین من در انقلاب هستم و  ناخواسته همراه جماعتی شده ام که در انقلاب بر خلاف انقلاب حرکت می کنند.فضا متشنج است.

 این کلام مولا امیر المومنین "اعر الله جمجمتک" در ذهنم جولان می کند. مگر نه اینکه ما عاشق شهادتیم مگر نه اینکه تمام هستیمان را فدای رهبر و انقلابمان می کنیم؟ ولی مرگ همیشه ترسناک بوده و هست مگر برای بندگان خالص و خاص خدا. این جمله را زير لب تکرار می کنم و با توکل به خدا محکم قدم در خیابان می گذارم. آتش و دود فضا را پر کرده. سنگ می بارد فحش میبارد...یا حسین.

نقشه تهران روی دیوار اتاقم را دوقسمت می کنم.ایالات متحده تهران شمالی را سبز می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 20:23  توسط سید مجتبی پیموده  | 

روزنوشت

بسم الله

امشب رفته بودیم بیت زیارت آقا. بعد از روضه خوانی میرداماد سید احمد منبر رفت. منبر خوبی هم بود، به گفته دیگران ولی من فقط با منبر پناهیان ارتباط می گیرم چه کنم؟ یاد شب قبل می افتم که موقع سخنرانی علم الهدی کتاب قصه کربلای مهدی قزلی را می خواندم و گریه می کردم و نگاه های معنادار بعضی برایم خیالی نبود! که انصافا خواندنی ست من تا به حال دو دوره از آن را خریده ام  برای هدیه دادنبه مدیر و آن استاد گمنام مدرسه مان!!.{روایت کربلاست از زبان ده شخصیت به صورت داستان مینی مال به گمانم} سخنرانی را زیاد گوش ندادم. فقط همان شب اول که پناهیان بود گوش کردم.

***

نوبت رسید به مداحی حاج سعید حدادیان.

خیلی امشب دلم می خواست جای حاج سعید بودم و آن حرف ها می زدم. آن ناز کشیدن ها آن عاشقانه گفتن ها آن پر پر زدن ها و دست آخر به پای آقا افتادن! قبلش البته تهدید هم بود تهدید کسانی که در مجلس حضور داشتند و نداشتند! وکمی این چند وقت با آقا زاویه پیدا کرده بودند حاج سعید که حرف می زد جگر بچه حزب اللهی ها آتش می گرفت آقا را میدیدم ناراحت نبود حتی چهره اش باز تر شده بود. مدام در حسینیه تکبیر می گفتند. شده بود مثل آن نماز جمعه بعد از انتخابات!

سعید را چند وقتی ست هر هفته در جلساتی خصوصی می بینم .خیلی ماه است. اما امشب چیز دیگر بود. حماسی روضه خواند روضه فتنه اخیر را خواند و حرف دل میلیون ها بسیجی را گفت. حیف که نبودید و نمی بینید چون بعید می دانم صدا و سیما این قسمت ها را پخش کند. حرف هایی که رو دست نداشت. 

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم.

* اگر این حرف ها نمی گفتم راحت نمی شدم. هرچقدر شماره اش را می گیرم برنمی دارد. شاید اینجا را بخواند. بگذریم.

دلم برای محمد رضا زائری عزیز تنگ شده بود. البته چند باری بیشتر ندیدمش نه به اندازه انگشتان یک دست!اما در همان چند ساعت  کم که با هم بودیم حسابی در دلم جا گرفت و قد و اندازه استادانم را  در ذهنم کوتاه کرد. و حالا تا فردا صبح چطور صبر کنم. فردا که در خانه محسن حسام رفیق!همدیگر را دوباره می بینیم و حرف ها که از دل برآید...بگذرم. {امشب چقدر گیج می زنم!}

خاطرات سفر به لبنان ویرگول را بخوانید.  واقعا خواندی است و خوب نوشته شده.

چند وقت پیش بود که در جلسه نقد کتاب شماس شامی از مجید قیصری بودم کتابش را امضا کرد و به من داد از من خواست در وبلاگم روزنوشت و کار های روزانه بنویسم . اما این قالب را درست نمی دانم . ببخشید اگر پراکنده گویی می شود شبیه  فیلم های بی سر و ته آنجایی!

این روزها مصیبت به دینم خورده است. بیشتر نمی توانم بگویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 2:16  توسط سید مجتبی پیموده  | 

روزنوشت

بسم الله

گاهی خسته می شوم. پاهایم رمق ندارند این جسد پنجاه و یک کیلویی را بکشند. حق دارند. خیلی زحمتشان می دهم. ذوق ذوق می کنند و به من می فهمانند که حاجی یواش تر. خیلی ها هم به زبان  می گویند اما...اما...

یک سوال همیشه ذهنم را مشغول کرده بود. دلم را می سوزاند و گاهی هم تنبلم می کرد. اینکه چرا هر کار می کنم هر کار می کنیم نمی گیرد از کار در نمی آید گاهی دیده نمی شود ووو.

جوابش را چند روز پیش این جور گرفتم که خیال می کنم ما ریشو ها ما حزب اللهی ها ما مذهبی ها توهم اکثریت برداشته ایم ژست بیشتر بودن قدرتمند بودن حس حاکمیت و بی دردی گرفته ایم و این اول کم کاری ست و بی ثمری.احساس اینکه ما امکانات و بوجه داریم و خدا هم با ماست و ما(حق) همیشه پیروز.

ما احساس مظلومیت نمی کنیم. احساس کم بودن.  احساس ما کمتریم .نا خوداگاه طرف مقابل احساس مظلومیت می کند و شروع می کند به هر وسیله ای عزو جز کردن برای اینکه غربتش را به گوش همه برساند.غربتی دروغین و بدون حماسه و شوریا به اصطلاح خودمان "نه نه  من غریبم بازی" اصلا خیلی ها برای اینکه بفهمانند به بقیه که هستند خلاف جریان حرکت کردن را انتخاب می کنند. من به فیلم سازان به نویسنده ها به هنرمندان و شاعران غیر حزب اللهی حق می دهم که دلشان بخواهد چانه حکومت را بزنند و روی آنان را به خاک بمالند. ما خودمان خواسته ایم.

خیلی دلم می خواست مثل بقیه دوستانم در حجره های قم مشغول درس و بحث علمی میشدم و در

جواب اینکه چه کار کنیم؟ می گفتم: "کار مال آخوندای بی سواده!"   و با تاکید می گفتم:"کار علمی وظیفه ما فقط درس خوندنه!"و ادامه می دادم" حضرت آیت الله فلانی فرمودند که... و ردیف می کردم شاهد وآیه برای ... اه چرا این طور شده ام؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:17  توسط سید مجتبی پیموده  | 

روز نوشت

هنوز بچه ها (++++) خوابند. دیشب بعد از مراسم دانشگاه هنر بچه ها آمدند خانه ما . تا صبح هم حرف زدیم و خوش گذراندیم تا اینجایش را فقط داشته باشید که تا ساعت ۲ نصف شب شام می خوردیم البته هیئت شام می داد ولی خب به بعضی ها نمی رسید و ما هم همیشه جز آن بعضی های خوش شانس هستیم. این هئیت دانشگاه هنر را از دست ندهید. هرشب از ۹ خیمه شلوغ می شودتا ۱۲.۵که سخنرانی حاج آقای پناهیان  ۱۰.۵  گل می کند.بحث خوبی ست درباره کارکرد های رسانه در انتقال پیام عاشورا. بچه های کافه حزب الله غالبا اینجا جمع می شوند.بگذرم

***

نمی دانم از کجا شدوع شد. من کتاب داد خواست را در آوردم و همان شعررا که در پست قبل نوشتم را شروع کردم به خواندن. مدیر و من دو نفری از بچه ها بودیم. جالبش این بود که الان می بینم همه هم سید بودیم. شعر خیلی خوبی ست در احوال حوزه ها و روحانیون از سید عبد الله حسینی . استادمان مصاحبه ای داشت با یکی از شبکه های تلویزیون آمده بودند مدرسه مصاحبه طولانی شد و درس تعطیل . استاد به جمع ما اضافه شد .شدیم ۵ نفر. بحث شد از قدرت فلان استاد در صرف و نحو یکی از دوستان با آب و تا ب شرح میداد. و همه به به و چه چه می گفتند . از  آیت الله خسرو شاهی که چندی پیش بزرگداشتش برپاشده بود و عکسی در کتابی آوردند که این استاد شیخ ما در آن بود ولی گم نام . کنار آیت الله مهدوی کنی و آیت الله خسرو شاهی . کمی پکر شد که اسمش را ننوشته اند و همه گفتند : خب ! حتما نمی شناخته اند. خواست بحث را عوض کند که پرسید از قم چه خبر؟ از منتظری و تشییع خبری دارید یا نه؟{چیزی  نزدیک به این مضمون} . همه اظهار بی اطلاعی کردند .  زنگی به حامد طالبی و احمد ذو علم زدم هیچ کدام برنداشتند. بحث رسیده بود به سابقه منتظری در انقلاب. حالا یادم آمد ! من گفتم پیام رهبر انقلاب خشک و بدون تعریف و دقیق بود مدیر مخالفت کرد که نه حضرتآقاتعریف کرده اند. بحث می کردیم که من منشور رو حانیت را از جیبم در اوردم و شروع کردم به خواندن:

"من امروز بعد ‌از ده سال از پیروزی انقلاب اسلا‌می همچون گذشته اعتراف می‌کنم ‌که بعضی تصمیمات اول انقلاب در سپردن پست‌ها و امور مهمه کشور به گروهی ‌که عقیده خالص و واقعی به اسلام ناب محمدی نداشته‌اند، اشتباهی بوده ‌است ‌که تلخی آثار آن به راحتی ‌از میان نمی‌رود، گر چه در آن موقع ‌هم من شخصاً مایل به روی کار آمدن آنان نبودم ولی با صلاح‌دید و تأیید دوستان قبول نمودم و الآن ‌هم سخت معتقدم ‌که آنان به چیزی کمتر ‌از انحراف انقلاب ‌از تمامی اصولش و هر حرکت به سوی آمریکای جهان‌خوار قناعت نمی‌کنند، در حالی ‌که در کارهای دیگر نیز جز حرف و ادعا هنری ندارند.

امروز هیچ تأسفی نمی‌خوریم ‌که آنان در کنار ما نیستند چرا ‌که ‌از اول ‌هم نبوده‌اند."

این ها را که خواندم و تکه از رنج نامه را بزگو کردم که یکی از بچه ها در کامنت دیروز برایم نوشته بود:

"حاج احمد آقا: «‌يادتان هست در ملاقات آخر خود با امام شما نيم ساعت حرف زديد و امام سكوت كردند. وقتي بلند شديد برويد، امام فرمودند: بيشتر حرف‌هاي شما درست نبود، خدا انشاءالله مرا ببخشايد و مرگم را برساند. امام تنها همين دو جمله را فرمودند. آيا از خود پرسيده ايد كه چه كرديد كه امام، مرگ خود را از خدا خواسته است و آن را به اطلاع شما رسانده است؟»" {رنج نامه سید احمد خمینی}
 

مدیر ما بچه حزب اللهی و فدایی رهبر است ولی این کار ما را تند روی می دانست که خودش هم در جوانی انجام داده و می گفت:باید حریم مرجعیت را حفظ کرد و بحث هایی که نمی توانم به واسطه ملاحظه های خاص بگویم.دوستان از دیدار محمدی گیلانی با امام گفتند قبل از اینکه منتظری به قائم مقامی برسد ووو. من یک اشتباه کردم  اعتراف می کنم که به این اشتباه که من" در بحث منتظری را با تحقیر نام می بردم و مردن " البته چون ایشان مطرود امام بود به خودم این حق را میدهم ولی اشتباه از من بود که احساسات بر من غالب شده شده بود. جناب مدیر اصرار داشت در کنار اشتباهات منتظری خوبی ها و خدمات اورا به انقلاب ببینم  البته من هنوز معتقدم که ایشان اعمال گذشته را با آن سخنرانی سال ۶۷ از بین بردند. سخنرانی که بخش های مهمی از آن در خاطراتش که به چاپ رسید نیامده است. خلاصه کنم. بحث ما بعد از نماز هم ادامه داشت . بحثی شده بود داغ . وشیرین ناهار ماکارونی که من خیلی دوست دارم بود. مدیر برای ختم یکی از نزدیکانش رفت شهر ری . آخر سر بحث سه نفری پایان پیدا کرد. هفت ساعتی طول کشید و انصافا یکی از بهترین بحث های طوران طلبگی من بود.

***

ساعت از چهار گذشته که میرسم بهارستان مجلس تعطیل است. می روم به طرف خانه شهید رجایی تا حال و هوایی عوض کنم. سر بازی مرا تا خانه شهید رجایی همراهی می کند. می گوید بچه کرمان است. سرباز سبز پوش نیروی انتظامی ست. کوچه آجانلو را سرازیر می شویم تا در خانه از دزدی های ماشین حرف می زند و  صفای خانه. من از زندان های زیاد و شکنجه های شهید رجایی. می رسیم جلوی خانه. بسته است. سرباز می گوید احتمالا فقط صبح ها باز باشد. بر می گردیم. سرباز می گوید: "فک کنم امروز قم خیلی شلوغ شده برای تشییع آیت الله منتظری. نه؟ می گویم فکر نکنم ایشان مطرود امام بود. مردم مطرود امام را تحویل نمی گیرند!! دیگر حرفی بین ما جز خدا حافظی رد و بدل نمی شود!!!

***

تا اینجا که آمده ام. زنگی می زنم به محمد رضا حدادی عزیز. گوشی را بر نمی دارد . راه می افتم. بین راه مدام شماره را می گیرم. میدان شهدا را به طرف امام حسین بالا می آیم . می رسم سر کوچه شان . کوچه را اشتباه میروم. لجم می گیرد . یک کوچه بالاتر است. خسته شده ام. گوشی را هم هنوز بر نداشته. زنگ خانه شان رامی زنم جواب میدهند که نیست. کنف تر می شوم.برمی گردم به طرف خانه. چند دقیقه ای به پنج  عصرمانده. تابلوی مغازه ای آنطرف خیابان به چشمم می خورد. نوشته:

صنعت ایران اگزوز اخلاقی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:10  توسط سید مجتبی پیموده  | 

روز نوشت

بسم الله

سیفون خریدم. سییفون طرف شویی.به برکت دیدن یکی از علمایی که از کربلا آمده بود. امروز صبح رفتیم دیدنش همراه چند تایی از بچه ها ی کلاس .یکی از بزرگ ترین مسجد های بازار را دارد. خیلی قدیمی ست.

میراث فرهنگی دست گذاشته روی مسجد.  که یعنی خیلی قدیمی ست. حیاط بزرگی دارد با حوض و درخت های بلند چنار . البته چنار ها مریض شده اند پوستشان مدام می ریزد.گمانم!

خلاصه بعد از حرف های معمول و خاطراتش از نجف  که بعله رفتیم و مرسه ما دیگر نبود و این حرف ها مسیج به من رسید " منتظری درگذشت" .سری تکان دادم. صفحه گوشی را به مدیر نشان دادم . مدیر هم بلند خواند و همه تعجب کردیم. من البته خوشحال شدم زیر لب چیز برایش دعایی هم به شر کردم. اما بقیه خدا رحمتش کند و عالم خوبی بود و شروع کردند در مدحش حرف زدن. من هم خواستم دعایی کنم بلند گفتم : خدا ایشان را با آقای شریعت مداری محشور کند" با شک و تردید آمین هایی و ان شا ء الله هایی گفتند . مدیر مدرسه چشم غره ای به طرفم رفت!

من منتظری را نمی شناختم و لی این جور که این ها  از او تعریف می کردند گفتم عجب عالمی را درک نکرده ایم. ولی نامه امام را یادم می امد تاسف نمی خوردم. از این می ترسیدند و پیش بینی می کردند که مرگش بهانه ای شود برای آشوب ها. یادم آمد امام علی برای کشته های جمل گریه کرد برای زبیر گریه کرد برای ایشان تاسف خورده بود که چرا کاری کردند که با انها برخورد کند . فکر می کنم اشتباه کردم فاتجه ای برایش خواندم و خدا بیامرزی برایش گفتم.اما هنوز دلم آرام نمی گیرد از این جمله امام:

تاریخ اسلام پراست از خیانت بزرگانش به اسلام" این جمله را امام خطاب به منتظری گفته بود. خائن به اسلام. خیلی جمله سنگینی ست.  از مجلس که خواستم بیایم بیرون. کمی پول داد به من. که شد همان سیفون و کرایه رسیدنم تا خانه. می گذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:35  توسط سید مجتبی پیموده  |