+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 4:24  توسط او
|
در فصل سرد دروغ و ریا در مه گرفتگی این جاده های بی پایان در روزگاری که نمیداند عشق چیست! با کلمات تو ، سادگی انسان بودن را تجربه کردم... ... این قلم زین پس در دستان "او" ست.. یک نفرطلبه میشود خواننده ی نوشته های "او"یش.... ..
"چشمانت آخرین قایقهایی است که عزم سفر دارند
آیا جایی هست؟
که من از پرسه زدن در ایستگاههای جنون خستهام
و به جایی نرسیدم
چشمانت آخرین فرصتهای از دست رفتهاند
با چه کسی خواهند گریخت
و من... به گریز میاندیشم..."
گریز از سخیفی فرهنگ های فسیل شده گریز از سنت و خریتهایش. از شبه مدرنیته و تهوعهایش. از زور و تداومهایش. از دینداری و جهالت هایش. از بی دینی و نخوت هایش. که اینجا سخت میشود رویش وقتی که غرور آفت میکند در باغهای شعور و گریز من و تو به کدام سو خواهد بود رفیق؟!!!!!